تبليغاتX
ته خط

ته خط

واسه داشتن بعضی چیزا دیر میشه

یا اگه دیر نشه....

نمیدونم چی میشه

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388 22:40 توسط مهرداد |


"یعنی همه چی‌ دروغه  حتئ تو حتئ من    یعنی ببین و بمیر ولی‌ بیخود جوش نزن"

حتئ تو که تو بغلمی و از عشقی‌         دم میزنی‌ و اشکت دم مشکی

هست ولی‌ فکرت پیشه کسیه که وقتی‌     گیج میشی‌ پولش و میبینی‌ آره مشتی‌

هر کی‌ دنبال یه چیزیه تو کسی‌ دیگه     رابطه یعنی یه معامله که سود بده

تا جایی‌ که مصرف بشی‌ ارزش داری         اینو میگن ارزشه انسان اره حاجی

یعنی همه چی‌ دروغه عشقت حرفه مفته  میفروشی راحت منو اگه پاش بیفته

یعنی همه چی دروغه جز فقر منو   یه سر که زیادی کرده واسه این تنو

دروغه همه چی‌ جز اشکای اون مردی    که تو آینه خودشو میبینه و گردی

نشسته رو موهاش همه چی‌ شو باخته     تویه سلولی که دنیا واسش ساخته

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 18:37 توسط مهرداد |


من یه زخم کهنه ایه توی دلم

جوونی کردم نه اندازه ی تو ء پدر

دوران کودکیم هم گذشت با تاب سرسره

اما حالا یه جوونم که سانسور شده

من حرف دارم گوشاتو بده به من

از این درد و دل کجاشو به تو بگم

من پرم از تحریف و باورای غلط

تو با خون زنده ای اما ما برای قلم

تا راه بره بنویسه روزگارو

مشکلات هم کم نزد بوسه مارو


روزه دارو ما سیر دیدیم قبل نمازش

همون مخالف اکید با رقص و نوارش


حق بده به منو بزا گله کنم

شاید تونستم خالی کنم دل تورم

دل پرم از افکار نسل قدیمه

اگه شکسته بازم وصله زدیمش


این غمنامه نیست یه ضربه طلبت

دیگه هر کسی معنی چراق زرد رو بلده

باس فهمیده باشی خیر سرت عاقلی

چشاتو باز کن و تو هم بشو واقع بین


ما گهگدار نماز صبحو میخونیم

تنها فرق اینه نیست جای مهر رو پیشونی

منم مثه توئم مسلمون از نوعه شیعه

یه پا ذوالفقاریم حاجی اندازه چیه


ماها مرده عملیم نه یه پیک سواره

اما تو چی ؟ یه نقشی که غیر محاله

الان شیش تیغه کردم قشنگه نه ؟

شما ریش که میزاری ماهی مزنه چند ؟


بگذریم ، ما توبه نسل قدیمیم

مردای قرن من چه وصف عجیبی

هنو په یه ثواب دنبال اهل یتیمی  یا که فیض رپ داره به کیف زمینیت ؟



+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388 21:33 توسط مهرداد |


از بس که اینجا ساکته گوشام درد گرفت

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 23:8 توسط مهرداد |


نزدیکتر از عشق با منی ،نزدیکتر از دل بـا تـوام
من و تو مـثـل سـاحـل و ،دریا شدیم برای هـم

زیــبــــاتــر از روح منی ،نـازکـتر از قـلـب تـوام
من و تو مـثـل شـاعـر و ،غزل شدیم برای هم

پــیــو نـد جــان مـن و تـو ،پـیـوند آب و عطشه
لب تشـنـه می تونه مگه ،دلــداده بـارون نشه
پــیــو نـد جــان مـن و تـو ،پـیـوند آب و عطشه
لب تشـنـه می تونه مگه ،دلــداده بـارون نشه

ســتـاره کـو ســتـاره کـو ،بـبـیـنـه آفـتـاب منو
بـبـینـه توی قطره عشق ،مـعـنی دریـا شدنو

پــرنــده کـو پــرنــده کـو ،بـبـیـنـه پـــرواز منو
بــاور کـــنـه مــعــجــزه ،بـی پر و بال پـریدنو

خواب درخشان منی ،مـحــو تـمـاشــای توام
من و تو مثل برکـه و ،مهتاب شدیم برای هم

جذبه چشمای تو رو دوست دارم اونقد که نگو
مـثـل پـر کـاه مـی بـره دل مـنـو بـه جســتـجو



+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388 10:30 توسط |


آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن 

منو از این دلخوشیو آرامشم جدا نکن


من برای با تو بودن پره عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم


منو تو آغوشت بگیر آغوشه تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولده یک نفسه 


چشمای مهربونه تو منو به آتیش می کشه

نوازشه دستایه تو عادت ترکم نمی شه


چشمای مهربونه تو منو به آتیش می کشه

نوازشه دستایه تو عادت ترکم نمی شه


فقط تو آغوش خودم دقدقه هاتو جا بزار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جایه من نیار


مهر لباتو رو تنو روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تنه مــــــــن

+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 2:5 توسط مهرداد |


ترس 

ترسم از دست تو بوده 

براي خواستن عشقم نياد اون روزي كه ديره  واسه ي داشتن عشقم.....نیاد

ترس 

ترسم از اينه كه روزي  من به ياد تو نباشم  ديگه دلسرد بشم از تو  برم و با تو نباشم ....برمو با تو نباشم 

ترس من اينه كه روزي روي قولم پا بزارم واسه بد بيني و حرفات تو رو تنها بزارم 

ترس من از خنده هاي  تلخ و بي روح لب توست

 كاش بدوني دل تنهام  گم شده تو اين شب توست 

ترس 

ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاکو تو نگاهم

دیگه آرزو نباشه بمونیم همیشه با هم ...


+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388 15:25 توسط مهرداد |


 چرا دنیا پره از حادثه های وارونه

 عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه

 من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه

هچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه

من واسه ی چشمای نازنین تو یک دیوونم

 من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم

حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم

چون یه بار دیگه می خوام این دل و سکت بکنم

یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت

 هدیه م رو بیارم و بازم بدم دست خودت

آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن

کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن

عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه

بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

 شایدم دوست داره ولی به روش نمی یاره

 ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته

اگه حرفم می زنه با تو فقط یه عادته

 نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری

بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاری

از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره

وقتی می پرسی ازش می گه آره مسافره

ولی تو شب می شینی که باز اون رو دعا کنی

یا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کنی

 چه قدر بین دلا وحرفای ما فاصله س

چشماتون می خنده اما دلامون بی حوصله س

دوست داشتن هم یه جوری پنهون می کنیم

 نمی دونیم که داریم یه قلب رو ویرون می کنیم

کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نبریم

دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله

 اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله

مهم اینه که چقدر دوسش داری فقط همین

اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمین

برگا زرده روزای اول فصل پاییزه

بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نریزه

 مریم حیدر زاده

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 22:16 توسط مهرداد |


آنقدر رسم وفا مرده که ترسم روزی ...

لیلی هم زنده شود یادی زه مجنون نکند

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 22:56 توسط مهرداد |


تقدیر دست تویه که ما جداییم از هم  / بدون اگه بد دیدی بدون گناهی از من 

سر زدو مهرداد شده قبلا بدتر / بغض گلو رو گونتو اشکم یخ زد

از گرمای تاریکی زیر آسمونت / قدم زدنو رسیدن به خواب وارونه 

من تو فکر طلوع قانونی بگذر از شب / اگه هنو تو خوابو رؤیایی بپر احمق 


خواستی بری بگی بی تو به من خوش میگذره / برو دنبال کسی که ازت مفت میکنه 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 10:16 توسط مهرداد |


دختر گفت: بشمار. پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن:

یک

دو

سه

چهار...

دخترک رفت پنهان شود،

آن‏طرف‏تر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی می‏کند، برّه شد و با گرگ رفت.


پسرک قصّه هنوز می‏شـمارد .............

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 21:41 توسط مهرداد |


یه حس میگه همه چی درست میشه مــهــرداد / ولی باید فرمونو دست دل داد

تو این ایران لعنتیم باید هی تاس بندازی / دلخوشیت یه چیز بود که اونم پاس بش دادی

ما که تا تش رفتیم راهو با اراده / قید همه رو زدم حتی خانواده

شاید زمون بهم امون بده تا بزاره / بشکنم تسلمو نگو طرف تازه کاره 

آره من از اول تا آخرش تک بودم حاجی / پشتم خالی شد اینه مقصودم تا چی

از حرفام بفهمیو درکم کنی

یا خیلی راحت تو هم بری ترکم کنی ...


نه با باران نه با ابرم،فقط خیسم که از ته مانده ی دل گاه گاهی شعر بنویسم نه آنقدر عاشقم ،افسانه ساز قصه ها باشم نه آنقدر بی دلم،تنها شوم تنها من از احساس باریدن نمی ترسم............................

bye world for a short time


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 1:10 توسط مهرداد |


دوستت ندارم و دوستت دارم
اين را بدان که من دوستت ندارم و دوستت دارم
چرا که زندگاني را دو چهره است،
کلام، بالي ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.

دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بي کرانگي را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمي دارم.

دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختي و سرنوشتي نامعلوم،
در دست های من باشد.

برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
ودوستت دارم به آن هنگام که دوستت دارم.

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388 12:59 توسط مهرداد |


از حلقه ي من استفاده كن در حد يه گنج
مسئله ي من اينه بسه تبصره ي رنج
زجر روح هست پدرت تو سپرديش دست اون
مياد و غرق پول ميكنت تا بشي محو اون
ولي كله پوكي بيش نميشي بچه جون
بگو شباهتت با بابا چيه جز رنگ خون؟
ديگه هرچي بود بذاريم واسه فرداهاي ديگه
ميخوام از الان بكشي بيرون از باباي پيرت
چون واس رسيدن به خواسته هات دود تنها مانع ميشه
تو تنها ميشي تا بفهمي زمان مال كيه و اين حرفا واسه چيه؟
تازه اشك و ناله ميشه اون موقع ميخواي داد بزني از بالاي ايفل
ولي چون كه نیزه ي بی پولي كرده پارو تا روي سينه!
برو بالاي برج میلاد تا هفته هاي ديگه!

+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 3:39 توسط مهرداد |


  احساس نفسم سخته تو این غروب سرد     من منجمد شدم و روزا منو عوض کرد

تو خیابونای خالی پر از ادم مجازی         مگه میشه تو این تنهایی تو خودتو نبازی؟

وقتی از کنارت رد میشن سایه میدن نشون   انگار که پاهات از دست رفتن میری کشون کشون

به سمت چیزی که ارزوته فقط  ببینیش       که گل زندگیت هم توی تاریکی می چینیش

تو اوج شب ارزوم روشنایی ما شدیم غرق    انگار که شهر بی نور شده و نمیاد هیچوقت برق

کسی که طرد میشد از وقتی چشاش میشد باز    تا وقتی که تویه رنگی سر جاش میشد دراز

ارزو مرگ داشت همیشه تو سینه ی خستش       که تنها تکیه گاش همیشه بود در بستش

فرد من و ماییم چون خودمون میخوایم و بس        به علت بزرگی اطاق فقط داریم نفس

پس بذار نا امید بشیم که نفس میشه تموم             بهار مجازیمون هم به زودی میشه خزون  

+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 14:35 توسط مهرداد |


X

ارزو مرگ داشت همیشه تو سینه ی خستش/که تنها تکیه گاش همیشه بود در بستش


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387




    تعداد بازديدها:

>